پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

اش دندوني

مامان جون مهربونم براي رويش دندونهام يك اش خوشمزه (همه ميگفتن من كه نخوردم)پختند و خاله ام هم با عكس دندون من تزيينش كرددندون به ابن بزرگي كي داره!!!!!!! ...
30 مرداد 1390

درگير تكنولوژي

من عاشق وسايل الكترونيكي هستم مثل موبايل،كنترل تلوزيون،ايفون و گوشي تلفن چه بيسيم چه باسيم براي اينكه من به اين ارزويم هم برسم اين گوشي را برام شستن ومن باهاش ميتونم بازي كنم حالا به كي زنگ بزنم !!!!!!!! ...
30 مرداد 1390

اخه من کم کم داره یادم میره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

      یکی بود یکی نبود. يه روزی روزگاری يه خانواده ی سه نفری بودن. يه پسر کوچولو بود با مادر و پدرش، بعد از يه مدتی خدا يه داداش کوچولوی خوشگل به پسرکوچولوی قصه ی ما ميده، بعد از چند روز که از تولد نوزاد گذشت . پسرکوچولو هی به مامان و باباش اصرار می کنه که اونو با نوزاد تنها بذارن. اما مامان و باباش می‌ترسيدن که پسرشون حسودی کنه و يه بلايی سر داداش کوچولوش بياره.اصرارهای پسرکوچولوی قصه اونقدر زياد شد که پدر و مادرش تصميم گرفتن اينکارو بکنن اما در پشت در اتاق مواظبش باشن . پسر کوچولو که با برادرش تنها شد … خم شد روی سرش و گفت : داداش کوچولو! تو تازه از پيش خدا اومدی &hellip...
29 مرداد 1390

عضو جدید

بالاخره اومدن ،عضوای جدید رو میگم مامان که انقدر ذوق زده شده همش میخواد نگاهشون کنه اونام که انقدر کوچولو هستن که همینطوری پیدا نمیشن، برای همین مامانم هی استکان اب میکنه میده به من که بخورم تا از تو استکان اونها رو ببینه اره دندونامو میگم بالاخره نیش زدن مامانم از صدای برخورد استکان با اونها فهمید که اومدن  بیرون انقدرمامانم از در اومدنشون ذوق زده شده که به خودم قول دادم خیلی ازشون مراقبت کنم چون مامانم خیلی دوستشون داره از دندونهام فعلا نمییتونم عکس بذارم اخه تو عکس پیدا نمیشن بعدا که  بزرگتر شدن ازشون عکس میذارم امضا........پارسا با دندون
26 مرداد 1390

من الان چجوریم؟

خودمم نمیدونم الان در چه حالتیم الف)خوشحالم ب)هیجانزده ام ج)خوابم میاد د) همینطوری نگاه میکنم شماکدوم گزینه رو انتخاب میکنید؟ ...
25 مرداد 1390

همه اسباب بازیهای من

این تصویری که مشاهده میکنید همه ان چیزی است که مامانم در اختیار من میگذارد اخه بقیه وسایلم مناسب سنم نیست با این حال هرزگاهی من مامانم رو مجبور میکنم که اون وسایل را در اختیارم بگذارند......... ولی در کل بچه قانعی هستماااااااااااااااا   ...
25 مرداد 1390

واکسن شش ماهگی

طبق معمول که همه واکسنهام رو در روز خودش نزدم این واکسن هم همینطوری شد قبل از رفتن کلی تیپ زدم وخوشحال (اخه من میدونستم که خیلی قوی هستم واتفاقی نمیافته) بودم رفتیم بیمارستان بهمن و دوستم (اقای اقاجانپور) قد و وزنم را گرفت ومثل همیشه کلی باهام بازی کرد وبعدشم ویزیت دکتر واینکه کلی سفارشهای خوب به مامانم داد که میتونی سوپ وسرلاک وابمیوه بهش بدی ویک سفارش بد که قطره مولتی ویتامین واهن همچنان ادامه داشته باشد آخه چرا؟ وبعد مراسم واکسیناسیون دوتا امپول و دو قطره  موقع زدن امپولها خب ادم دردش میگیره دیگه منم دوتا جیغ گنده کشیدم وهمین دیگه تمام شد اخه مامانم قبلش همون موقع که داشت منو خوش تیپ میکرد دوبرابر وزنم قطره استامینوفن هم بهم داد ...
25 مرداد 1390

دندونی

از اونجای که من هیچ چیز مربوط به دهان نوزادان ،شیرخواران وکودکان را نزدیک دهانم نمیبرم (اعم از پستونک ،شیشه و دندونی)مامانم هم مجبور شد به جای دندونی قورباغه ای سبز یک هویج نارنجی خوشمزه به دستم بده البته اب هویج هم خوردم اما خودش خوشمزه تر بود اینم ابراز خوشحالی من بابت دندونی کاملا طبیعی   ...
14 مرداد 1390